بی نام 5

چقدر این روزها همه چیز آشناست

چشمهایی که می بارند

لمسهایی که احساس نمی شوند

من در آغاز خواستن

و همه چیز در انتها

حتی نگاه تو

این روزها روزنامه نمی خوانم نه مثل همیشه

و چهره ها با من حرف می زنند مثل همیشه

ومادر که نا امید شده از امیدواریم

سلولهای من که برای دلتنگیهایم لح لح می زنند

این روزها همه چیز آشناست

حتما کسی جایی خواب مرا دیده

و برایم نماز خوانده

این روزها همه چیز آشناست 

/ 6 نظر / 12 بازدید
سیاووش

چشمان باران شاید لمسی میبیند و یا پوستی مرطوب شتاور بر آب که احساس نمیشود انتها نیز آغازی است بر آغاز پیشین آن دور خواب دیده ترا نیز آشناست

گزینگ

نمی دانم منظورت از نماز چیست اما من امروز در باغی که غیر مترقبه رفته بودم و آب خنک و زلالی که سرشار از رهایی بود و مجنونی بید سایه ی سرش، برایت دو مشت آب خوردم. نمی خواهم آشنایی امروزت را با همه چیز به هم بزیزم ولی این نمازی بود که من برایت خواندم

نازی

راستش ریحانه حالا من کاری ندارم که تو منظورت از آشنا بودنه همه چیز چی هست ولی من از این که کلمه ی" آشنا" جز در مواردی خاص هیچ خوشم نمیاد. اصلن این آشنایی که منظورم هست حالمو بد می کنه . روزمرگی به همراه داره . بعضی وقتا هوس می کنم یه جای نا آشنا رو با هرچیزه نا آشنایی که نمی دونم چی هستند و تا حالا ندیدمو نشنیدمو و نخوردم و...! یه دوستی دارم که وقتی از این هوسم باهاش حرف می زنم بهم می گه پس بهتره بری بمیری! [نیشخند] چون اون همون چیزی هست دقیقن تو هوس کردی. خوبه که همه چیز برات آشناست .وگرنه مجبور می شدی به قول دوستم بری بمیری! نازی

رهگذر

ناشیانه با سوزنی درشت و نخی ضخیم دکمه های کتش را میدوزد و در تنهایی حرف میزند نانت را خورده ای ؟ خوابت را کرده ای ؟ توانستی حرف بزنی ؟ دست دراز کنی ؟ یادت افتاد از پنجره نگاه کنی ؟ وقتی به در کوفتند لبخند زدی ؟ اگر چه مرگ هست و مرگ حق است اما حق تقدم همیشه با آزادی است ... (یانیس ریتسوس ... مجموعه شعرهای دهلیز و پلکان )

نازی

خانوم یه تکون خانوم دو تکون خانوم ! لطفن این جارو از کسالت خارج کنید[خمیازه]

رهگذر

تنبل خانم ! یه پست جدید بزار . به خدا این پستت دیگه زنگ زده ها !