بعضی زخمها همیشه هستند

آنوقتها که  دختر مجردی در خانه پدری بودم جز آن دسته از دخترها بودم که در مواقع معمول دست به سیاه و سفید نمی زدم مگر در مواقعی که ضرورتی احساس می شد که غالب موارد هم چون احساسی نمی شد فعلی انجام نمی پذیرفت.نیشخند

القصه دختری بودم که خیلی رابطه نزدیکی با آشپزخانه و آشپزی و و سایل آشپزخانه نداشتم.در نتیجه هر گاه خدای نکرده دستم چاقوی آشپزخانه را لمس می کرد نتیجه حضور چند زخم بر روی انگشت شست دست چپم بود.

چند سالی از آن زمانها می گذرد و حالا اگر حمل بر خود ستایی نباشد (که البته جای اشکال هم نمی بینم خودم را بستایم) نیمچه آشپز قابلی هستم اما جالب اینکه همچنان چند شیار موازی هم روی انگشت شست چپم جا خشک کردهاند و حالا مهمان دائمی انگشتم شده اند.حالا خیلی بیشتر از آن روزها باید سوزششان را تحمل کنم!

/ 13 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گزینگ

راستیتش این آشی که ریحان برامون پخته بود تکلیف همه ی زخما رو روشن کرد. زخم انگشت زخم زبون زخم دل و خلاصه خیلی وجب روغن داشت. یه وجبش به خاطر گل روی دوستانی بود که عزیز یکدیگرند. یه وجبش واسه این بود که حامد از جمع و شلوغی خوشش بیاد و اما یه وجبش واسه تولد خودم بود که مزه اش حالا حالاها زیر دل و دندونم می مونه. به محض اینکه مزه اش رفت میگم تکرارش کنی. تا اون موقع حامدم از جمع خوشش اومده و منم چند سالی به چهلم اضافه شده. ولی جای رایحه خالی بود.

گزینگ

خلاصه در کل ریحان آش! پزیش خوبه!!!

محمد جان

. شرمنده من هنوز دست پخت ریحانه خانوم رو نخوردم و نمی تونم در مورد آش پزیش قضاوت کنم . و چقدر منتظر چشیدن یک قضای خوشمزه خونگی ... مثل کمیچی نازی خانوم .... .

30ما

منم همین وضع و دارم الان دست به سیا سفید نمیزنم تازه الان که مامانم پاش درده و نمیتونه کار کنه من به این نتیجه رسیدم نمیتونم ازدواج کنم و مسئولیت قبول کنم جدا نمیتونم

احمد كريمي

در مورد بعضي زخمها دو نوع را اضافه ميكنم زخم سر شصت را ميتوان در وللاك هم تعريف كرد و به نظرخواهي كذاشت اما كاهي جايي از آدم زخم مبشود كه به زبان نميآيدو نميتواني ناله كني و همدردي بطلبي.فقط بايد تحملشان كرد و بغض فروشكسته در كلو را بلعيد. زخمهايي هم هستند كه دوشتشان داري و به آنها افتخار مي كني شايد با آنها درددل هم بكني قلبت را به طبيدن واميدارند و روحت راصيقل ميدهند زخمهايي كه داغشان را در دلت تازه ميكني تا فراموششان نكني زخمهايي كه... آه ميكشي و اشك در جشمانت حلقه ميزند

احمد کریمی

ریحانه‌ی عزیز نمونه‌ی زیر یکی از آن زخم‌هاست. بخشی از قطعه‌ی گلایه ...روزها و لحظه‌ها را شمرده‌ام: هفت روز است چه آرام خفته‌اي. ديگر هيچ دردي در سينه نخواهي‌داشت، خسته نخواهي شد. ديگر هيچ اشكي را پنهان نخواهي كرد، لبخند خواهي‌زد. اكنون بودنِ تو از جنسِ ديگري‌ست، اكنون تو، بودنِ مطلقي و ما بودني ميانه‌ي ماندنُ رفتن. براي من اما تو هستي، هميشه خواهي‌بود، و داغِ تو، اين بغضِ در گلو نشسته را براي هميشه حفظ خواهم كرد، و گريه را و صبر را رونقي خواهم داد، از تو ديگر نزد هيچ كس گلايه نخواهم كرد. تمامِ اشك‌هايِ پنهان تمامِ بغض‌هايِ در گلو شكسته تمامِ اشتياقم را ميانِ دست‌هاي تو خواهم‌گريست. مي دانم روزي با هزار شاخه‌ي “دوستت دارم” نزد تو خواهم‌بود. ... و چه نزديك‌ست آن روز! ... وصل ما: منُ تو! به قدرِ آهي آني “دوستت خواهم داشت!”...

گزینگ

میشه این زخم خانه را یا این خانه ی زخمها را بانداژی چیزی بکنید. احمد جان می بینم که جای تازه ای پیدا کردی واسه ناله کردن!!! هر جا حرف از زخمی باشد و هر جا چیزی از جنس زخم باشه تو سر و کله ات پیدا میشه... این رحان شوخ تر از اونیه که تو شناخته باشی بپا سر کار نباشی. در این داستانش هیچ استعاره ای نیست من خبر دارم آشپزی کرده بود و دستش زخمی شده بود تو چرا دور برداشتی

گزینگ

در ضمن چرا پرچمت روزانه عوض میشه نکنه جمبو جت داری و ما خبر نداریم!!؟؟