دیروز صبح که سر کار رفتم تا ظهر همراه یکی از همکاران جوانم مشغول کار بودیم و من سعی داشتم اصول اولیه کار رو به ایشون که تازه از تنور دانشگاه بیرون اومده بودن یاد بدم و در کنارش شدیدا سعی می کردم جهت گیری های ذهنیشو مثبت کنم و وادارش کنم به مسائل مثبت تر نگاه کنه و به جای گله و شکایت از آب تو تلمبه تا در دیزی به فکر حل مسائل باشه .خلاصه ظهر بعد از جدا شدن از اون شرکت رفتم و مشغول انجام کارام بودم و چون حال جسمی چندان مساعدی نداشتم کمی زودتر کار رو تعطیل کردم و نتیجه این بود که ساعت ٧.۵ میدان ونک بودم برای سوار شدن به ماشین و راهی منزل شدن.که متوجه شدم جمع دوستان جمعه منم که بی ظرفیت چشم ندارم خدای نکرده یک روز نیم ساعت کارم زودتر تموم بشه گفتم باشین که من دربست گرفتم بیام و چون استاد آدرسای تهرانم! گوشی رو دادم به راننده تا آدرسو بگیره.دردسرتون ندم که منو اشتباهی پیاده کرد و اینجانب نیم ساعت دور خودم می چرخیدم و بعد فهمیدم اصلا جای عوضی پیاده شدم نهایتا بدون زیارت دوستان به یک سوپر مراجعه کردم که واسم یک آژانس بگیره .بماند که ۵ دقیقه انتظار تبدیل به ٢٠ دقیقه انتظار واسه اومدن آژانس شد.سوار ماشین که شدم گفتم آقا منو آزادی پیاده کنین سمت ماشینای کرج.که ایشون هم لطف کردن ساعت ٨.۵ شب بنده رو عوضی پیاده کردن . جالب تر اینه که بدونین بیش از ٢٠٠ بار من از آزادی سوار ماشینای کرج شدم . حالا چرا دیشب هم خودم گیج زدم هم راننده خدا می دونه.وقتی آزادی تو ماشین نشستم و منتظر بودم مسافراش تکمیل بشه تا راه بیفته با حال داغونم داشتم به یکی دو ساعت اخیر و ماجراهاش فکر می کردم نمی دونستم بخندم یا گریه کنم در همین حال مدیرم بم زنگ زد و خلاصش کنم اینکه یک حالی بم داد که تا خود کرج آبغوره می گرفتم .بعد هم مسیج زدم واسه مدیرم که فردا رو من استراحت می کنم.

١.خیلی بده جرمت این باشه که تو کار جدی هستی و تو مقصری چون بقیه واسشون سواله این تراکتوره یا آدمهمتفکر

٢.یکی نیست به من بگه حقته وقتی از ماشین خودت استفاده نمی کنینیشخند

٣.حالا که فکر می کنم می بینم خوب این خدا هم حق داره هر چی دیروز سعی کرد حالیم کنه امروز به خاطر روز کارگر می تونی استراحت کنی مدیرتم که ١٠ دفعه ازت با زبون خوش پرسید فردا رو نمی خوای استراحت کنی ؟ تو هم بی چشم و رو می گی نه خوب خدا هم می بینه با زبون خوش حالیت نمی شه باید اینجوری حالیت کنه.نیشخند