آنوقتها که  دختر مجردی در خانه پدری بودم جز آن دسته از دخترها بودم که در مواقع معمول دست به سیاه و سفید نمی زدم مگر در مواقعی که ضرورتی احساس می شد که غالب موارد هم چون احساسی نمی شد فعلی انجام نمی پذیرفت.نیشخند

القصه دختری بودم که خیلی رابطه نزدیکی با آشپزخانه و آشپزی و و سایل آشپزخانه نداشتم.در نتیجه هر گاه خدای نکرده دستم چاقوی آشپزخانه را لمس می کرد نتیجه حضور چند زخم بر روی انگشت شست دست چپم بود.

چند سالی از آن زمانها می گذرد و حالا اگر حمل بر خود ستایی نباشد (که البته جای اشکال هم نمی بینم خودم را بستایم) نیمچه آشپز قابلی هستم اما جالب اینکه همچنان چند شیار موازی هم روی انگشت شست چپم جا خشک کردهاند و حالا مهمان دائمی انگشتم شده اند.حالا خیلی بیشتر از آن روزها باید سوزششان را تحمل کنم!