امروز داشتم به دایه ام فکر می کردم.مادر بزرگ مادرم را می گویم.من خیلی بچه بودم ولی کاملا او را به یاد دارم .

دایه ام همیشه دستمالی دور سرش می بست که به ضرورت زندگی در فرهنگ عرب برای زنان آن منطقه عادت شده بود به طوری که من هرگز دایه را بدون آن دستمال دور سرش ندیده بودم دستمالی که سفت و محکم دور تا دور سرش را می گرفت اعراب به این دستمال عصابه می گویند.تعصب هم دقیقا از همین ریشه می آید و چقدر این دستمال تمثیل درستی از تعصب است.به معنای حسی که دور تا دور فکرت را احاطه کرده و اجازه هیچ گونه تغییر و در پی آن هیچ گونه رشدی را به تو نمی دهد.

اما چند نکته در مورد عصابه برایم جالب بود که آنها را با شما شریک می شوم:

1.این دستمال وسیله ای اجباری برای مواقع موقت نبود که مثلا در هنگام یک بیماری به طور موقت استفاده شود و پس از رفع نیاز برداشته شود.این وسیله را شخص به دلخواه خود در همه زمانها استفاده می کرد و در واقع مثل خیلی از مسائل دیگر بدون آنکه شاید خود فرد به آن آگاه باشد عملا انرا در همه امور زندگی به کار می بست درست مثل تعصب!

2.این وسیله مخصوص خانمها بود که اگر موفق شوی فکر زن را در جامعه منجمد کنی همه افکار جامعه را می توانی منجمد کنی.

3.من هرگز ندیدم که چه موقع دایه عصابه را بر می داشت اما تقریبا قاطعانه می توانم تصور کنم زمانی که سکس می کرد عصابه نداشت که جنس مرد جایی که نفع خودش در میان است حتی آنچه را با دست خود کاشته باشد بر می دارد.