چقدر این روزها همه چیز آشناست

چشمهایی که می بارند

لمسهایی که احساس نمی شوند

من در آغاز خواستن

و همه چیز در انتها

حتی نگاه تو

این روزها روزنامه نمی خوانم نه مثل همیشه

و چهره ها با من حرف می زنند مثل همیشه

ومادر که نا امید شده از امیدواریم

سلولهای من که برای دلتنگیهایم لح لح می زنند

این روزها همه چیز آشناست

حتما کسی جایی خواب مرا دیده

و برایم نماز خوانده

این روزها همه چیز آشناست