نشستم

نگاهها از من عبور کردند

این صندلی های سبز

کفپوشهای چرک تاب

شاید هم این آدمها

چقدر مرا شاعر می کنند

و باز هم این صداها که با من کاری ندارند

هر روز صبح

بی نگاهی به آینه

و لعنتی زیر لب به خودم

آقا مترو؟

این صبح بخیرم است به همه زشتیها

و باز هم این صندلی های سبز

که مرا شاعر کرده اند

عجیب نیست.نه بیشتر از عجیب بودن جالبه . قشنگه . جذابه که این همه آدما تغییر می کنن شعر بالا رو ۵ سال پیش نوشتم و حالا که بش نگاه می کنم و بعد به پست قبلیم نگاه می کنم .خداوندا ! اصلا بذار یه جور دیگه بش نگاه کنم.۵ سال پیش یه روز کاری منو شاعر می کرد و حالا یه روز کاری پست قبلی رو از من به جا می زاره .همش قشنگه !