پشت این ژست شیشه ای

اشک هست اشک

حالا بگو می شوی بهانه عاشق شدن؟

پیرزنی که امروز جوانی فراموش شده اش بودم

با تمام فحشهایی که به من داد

با تمام آرایش نداشته ام که او می دید

و من

محکوم شدم به آدم ربایی

به زمین کوبیده شدم

که از سخاوت دستان پیرزن سنگین تر بودم

و پیشانی ام که ممهور شد به نام دختر

شاید ترشیده

پیرزن پسر را در قفس می کرد

و برایش افسانه نجابت می خواند

حالا بگو می شوی بهانه عاشق شدن؟