ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٤  کلمات کلیدی:

اینجا بسته است!


بی خیالی در حد تیم ملی
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩  کلمات کلیدی:

الان ساعت 9.30 شبه.باید شامو آماده کنم.بیارم.بخوریم.جمع کنم.ظرفا رو بشورم.دستشویی رو بشورم.حمام برم.ساکمو واسه فردا جمع کنم. به آزانس زنگ بزنم بگم فردا ساعت 4.30 صبح بیاد دنبالم.تازه روی میز توالت اتاقم باید دستمال بکشم.خیلی هم خوابم می یاد و خستم.فکر کنم الان برم بخوابم.نیشخند

یاد شبای امتحانم افتادم.یه لیست بلند بالا تهیه می کردم از کارایی که باید بکنم و درسایی که باید بخونم.بعد هم یه نگا به لیستم می نداختم و یه لبخند می رفتم می گرفتم می خوابیدم.جالب تر این بود که فرداشم همیشه همه چیز معجزه وار به خوبی و خوشی پیش می رفت.


پذیرفتن یا نپذیرفتن مسئله این است!
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٤  کلمات کلیدی:

ساعت 10 پرواز داشتم و مثل همیشه دیر به فرودگاه رسیدم . اما خوشبختانه یا متاسفانه مثل همیشه از پرواز جا نموندم که علت در واقع همخوانی سیستم خدمات رسانی هوایی ایران با شخصیت شلخته من است که باعث می شه اکثر پروازها تاخیر داشته و هیچ وقت از پرواز جا نمونمزبان

القصه پرواز ساعت 10 ساعت 1.30 ظهر با سلام و صلوات انجام شد تمام مدت زملنی که در فرودگاه انتظار می کشیدم گوش به زنگ بودم بلکه یک جمله مبنی بر عذر خواهی از تاخیر انجام شده از بلندگوها پخش بشه اما نشد که نشد.

تو هواپیما که نشستم نیم ساعتی از پرواز می گذشت که طاقتم طاق شد سر مهماندار رو صدا کردم ایشان تشریف آوردند.بعد از سلام و خسته نباشید عرض کردم : فکر می کنید بعد از 3 ساعت و نیم تاخیر انتظار به جایی باشه که مسافرین بخوان یک جمله عذر خواهی از خدمه پرواز بشنوند؟

- قطعا . اما ما خودمون هم نمی دونستیم که این پرواز تاخیر داشته !!!

در همین حین آقایی که صندلی جلو نشسته بود شروع به اعتراض کرد که چرا پکیج تغذیه با توجه به ساعت پرواز ناهار نیست و فقط میوه است .

پی نوشت:

1. در بسیاری از مقاطع زندگی به این نتیجه می رسی که اگر انسانها و شرایط رو آنگونه که هست بپذیری راحت تر قادر به ادامه زندگی هستی اما براستی مرز این پذیرش کجاست؟

2. علت بسیاری از محرومیتهای ما از حقوق طبیعی شهروندی جمله ایست که همیشه برای خود و دیگران تکرار می کنیم ؟ اینجا ایران است ! یا ممکن است علت از من و تو باشد و اشکال از خواسته هایی باشد که کمتر بیان شده و درنتیجه اجابت نشدن آنها تبدیل به امری طبیعی شده!

3.راستش این مطلبو اردیبهشت نوشته بودم ولی مدتی بود نافم یخ زده بود  حس نوشتن تو وبلاگمو نداشتمزبان


بخندم یا گریه کنم؟
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۱  کلمات کلیدی:

دیروز صبح که سر کار رفتم تا ظهر همراه یکی از همکاران جوانم مشغول کار بودیم و من سعی داشتم اصول اولیه کار رو به ایشون که تازه از تنور دانشگاه بیرون اومده بودن یاد بدم و در کنارش شدیدا سعی می کردم جهت گیری های ذهنیشو مثبت کنم و وادارش کنم به مسائل مثبت تر نگاه کنه و به جای گله و شکایت از آب تو تلمبه تا در دیزی به فکر حل مسائل باشه .خلاصه ظهر بعد از جدا شدن از اون شرکت رفتم و مشغول انجام کارام بودم و چون حال جسمی چندان مساعدی نداشتم کمی زودتر کار رو تعطیل کردم و نتیجه این بود که ساعت ٧.۵ میدان ونک بودم برای سوار شدن به ماشین و راهی منزل شدن.که متوجه شدم جمع دوستان جمعه منم که بی ظرفیت چشم ندارم خدای نکرده یک روز نیم ساعت کارم زودتر تموم بشه گفتم باشین که من دربست گرفتم بیام و چون استاد آدرسای تهرانم! گوشی رو دادم به راننده تا آدرسو بگیره.دردسرتون ندم که منو اشتباهی پیاده کرد و اینجانب نیم ساعت دور خودم می چرخیدم و بعد فهمیدم اصلا جای عوضی پیاده شدم نهایتا بدون زیارت دوستان به یک سوپر مراجعه کردم که واسم یک آژانس بگیره .بماند که ۵ دقیقه انتظار تبدیل به ٢٠ دقیقه انتظار واسه اومدن آژانس شد.سوار ماشین که شدم گفتم آقا منو آزادی پیاده کنین سمت ماشینای کرج.که ایشون هم لطف کردن ساعت ٨.۵ شب بنده رو عوضی پیاده کردن . جالب تر اینه که بدونین بیش از ٢٠٠ بار من از آزادی سوار ماشینای کرج شدم . حالا چرا دیشب هم خودم گیج زدم هم راننده خدا می دونه.وقتی آزادی تو ماشین نشستم و منتظر بودم مسافراش تکمیل بشه تا راه بیفته با حال داغونم داشتم به یکی دو ساعت اخیر و ماجراهاش فکر می کردم نمی دونستم بخندم یا گریه کنم در همین حال مدیرم بم زنگ زد و خلاصش کنم اینکه یک حالی بم داد که تا خود کرج آبغوره می گرفتم .بعد هم مسیج زدم واسه مدیرم که فردا رو من استراحت می کنم.

١.خیلی بده جرمت این باشه که تو کار جدی هستی و تو مقصری چون بقیه واسشون سواله این تراکتوره یا آدمهمتفکر

٢.یکی نیست به من بگه حقته وقتی از ماشین خودت استفاده نمی کنینیشخند

٣.حالا که فکر می کنم می بینم خوب این خدا هم حق داره هر چی دیروز سعی کرد حالیم کنه امروز به خاطر روز کارگر می تونی استراحت کنی مدیرتم که ١٠ دفعه ازت با زبون خوش پرسید فردا رو نمی خوای استراحت کنی ؟ تو هم بی چشم و رو می گی نه خوب خدا هم می بینه با زبون خوش حالیت نمی شه باید اینجوری حالیت کنه.نیشخند


برنج یا هیولا
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱  کلمات کلیدی:

امروز یکی از مراجعینم خانم جوان ٢۶ ساله ای بود که چندی پس از ازدواجش مانند بسیاری از خانمهای دیگر دچار اضافه وزن شده بود.او پس از مراجعه به باشگاه بدنسازی و گرفتن رژیم پیشنهادی این باشگاه به وزن مطلوب برگشته بود اما نکته دردناک اینجا بود که در زمینه خوردن و چاق و لاغری دچار چنان وسواسی شده بود که در حال حاضر با اینکه بیش از ١٠ کیلو از حداقل وزن نرمال پایین تر بود ولی اگر در یک مهمانی مجبور می شد برنج بخورد به گفته خودش تا ٣ روز چیزی نمی خورد تا جبران این نا پرهیزی شود.مثلا تعریف می کرد دیروز به اصرار پدرش مجبور شده یک عدد تخم مرغ که با روغن حیوانی سرخ شده بخورد بنابراین از دیروز لب به شام و صبحانه و ناهار نزده بلکه جبران این گناه بزرگ بشود! همینطور که به حرفهایش گوش می کردم در ذهنم جستجو می کردم کدام یک از همکاران روانپزشک برایش مناسب است . اما بعد از یکی دو سوالی که از او پرسیدم متوجه شدم خدا رو شکر هنوز کار به بیماریهای تغذیه ای روانی نکشیده و مشکل مثل خیلی از موارد دیگر قربانی اطلاع رسانی غلط شدن است.متاسفانه جو حاکم و علاقه افراد به مبحث تغذیه از یک طرف و دم دستی بودن مبحث غذا خوردن از سوی دیگر باعث شده بسیاری از افراد سود جو به اظهار نظر های غیر کارشناسانه در مورد تغذیه بپردازند و از سوی دیگر مشتاقان این مبحث نیز نا آگاهانه بازیچه بسیاری از این افراد شوند.راجع به صدا و سیما هم که بهتر است اصلا حرفی نزنم که در این زمینه خودش یک فاجعه به تمام معناست .چه بسیار دیدم و شنیدم که در برنامه های مختلف هر تحقیق نه چندان معتبری را به عنوان یک حکم قطعی در زمینه تغذیه اعلام می کنند بماند که چه تعداد از افراد با همین به اصطلاح نتایج تحقیقات علمی که از سوی صدا و سیما اعلام می شود و در واقع گاها حتی ارزش و اعتبار یک نیمچه مقاله علمی ندارد و به عنوان یک نظریه قطعی اعلام می شود جانشان به خطر افتاده.

پی نوشت : اولین درخواستی که از این مراجعه کننده داشتم اینکه به محض رسیدن به منزل کیسه ای را که می گفت حاوی انواع و اقسام برنامه های غذایی و اطلاعات تغذیه ای است دور بریزد.


آنت دختری با یک گل در موهایش
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳۱  کلمات کلیدی:


کلاس اول که بودم معلم با سلیقه ای داشتم که تشویقمان می کرد سر کلاس موهایمان را شانه کنیم و پاپیونهای سفیدی را بر سرمان می زد .کلاس دوم در مدرسه دیگری به عادت دیرین روز اول مقنعه را از سر در آوردم و شروع کردم به شانه کردن موها که ناگهان متوجه نگاه بهت زده یا بهتر بگویم وحشت زده همکلاسی هایم شدم که مرا ترغیب می کردند تا معلم سر نرسیده مقنعه را سر کنم آنجا بود که برای اولین بار فهمیدم در این خراب شده سلیقه حکم می کند و بس اما سلیقه آدمهای بد سلیقه !
در همان دوران بود که مادرم را مدرسه خواستند به جرم اینکه دخترش که چند سانتی بیشتر قد نداشت به خاطر جلوگیری از خیس شدن در باران و برف شلوار را در چکمه می کرد و شده بود مظهر فسق و فجور.آنجا بود که برای اولین بار فهمیدم مستحجن یعنی چه و فسق و فجور می شود پاچه شلواری که در چکمه رفته !
چند سالی بعدتر محکوم بودم به پوشیدن جوراب یا سفید یا سیاه یا طوسی و من از همه جا بی خبر کاپشن قرمز به تن کردم و باز هم سر صف خودم و کاپشنم معرفی شدیم تا باشیم عبرت آیندگان !
همان روزها بود که کارتن آنت (خانواده دکتر ارنست ) را می دیدم .خیلی دوست داشتم مثل او گلی در میان موهایم بزنم اما کوچک بودم و دستهای کوچک من یارای نگهداری گل بر روی سرم نبود و نمی فهمیدم چرا آدم بزرگها که دستهای بزرگتری دارند روی موهایشان گل نمی زنند.نمی فهمیدم چرا برادرم را کمیته به جرم پوشیدن تی شرت قرمز می گیرد !
درست همان وقت بود که مادرم که روزی مینی جوب می پوشید و پدرم که روزگاری شلوار بیتلی پا می کرد حالا شده بودند یک پا کمیته سفت و سخت بی آنکه بفهمند و بدانند که همگی جوگیر کدام بی سلیقگی شده ایم !
امروز اگر ناخنهایم لاک زده شده باشند باید بنشینم محاسبه کنم که توانایی پرداخت جریمه 50 هزار تومان به ازای هر انگشت را دارم یا احیانا چون وسع مالی ام نمی رسد باید ناخنهایم را یکی در میان لاک بزنم که در طول این سالها صرفه جویی اقتصادی را خوب یاد گرفته ام و خوب فهمیدم که اسراف کاران از زیان کارانند !
من در مملکتی زندگی می کنم که تاب خوردن باد بین موهایم در یک روز بهاری برایم آرزویی نا ممکن است !
اینجا رنگ موهای من پسرها را به گناه آلوده می کند و شاخصه فسق و فجور است !
اینجا رنگ برنز پوست من هرچند از هیچ کجا معلوم نباشد مگر صورتم شاخصه فاسد بودن من است و می شود مظهر فسق و فجور !
اینجا اما در این سرزمین اینکه بالاترین رتبه را داشته باشی در مراجعه به سایتهای سکسی هیچ ربطی به فسق و فجور ندارد !
 ینجا همه گرسنه اند .گرسنه هایی که خوردن غذا برایشان مظهر گناه است و تو محکومی به جرم غذا بودن یا شاید لذیذ بودن !
که اگر غذای بد مزه ای باشی هیچ اشکالی ندارد و مجازی به ادامه حیات !

پی نوشت: این پست رو قبلا گذاشته بودم ولی مدتیه با گرم شدن هوا بدجوری یاد گشتای ارشاد افتادم دوباره خوندنش واسه خودم خالی از لطف نبود امیدوارم شما هم خوشتون اومده باشه

 


خدا یا شریک
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٢  کلمات کلیدی:

حتما شما هم شنیدین یا احتمالا دیدین و مدتی بش فکر کردین .اینکه یک زمانی پدر بزرگای ما ( و یا احیانا پدرای ما ) خدای توی خونه ها بودند و فرمانروایی می کردند و مادربزرگامون ( و یا احیانا مادرای ما ) بنده های بی چون و چرای این سرزمین بودند. پای درد دل خیلی از مردا که می شینی از اون دوران به عنوان یک دوران طلایی یاد می کنن ( البته این اظهار نظر بسته به سیاست یک مرد تلویحا یا مستقیما بیان می شه ) و اعتقاد دارن که در این دوران خانواده از ثبات بیشتری برخوردار بود و همه چیز سر جای خودش بود! اما بیاین دقیق تر نگاه کنیم :

برعکس آنچه خیلی از افراد اعتقاد دارند و زن رو موجود سیاس و زیرکی می دونن من فکر می کنم در واقع طراح اصلی تمام فرهنگ ها و آداب کسی جز مردها نبوده و این ناشی از زیرکی جنس مرده.الان توضیح می دم.

سالها پیش مرد به این فکر کرد که چطور امکان داره حاکم بی چون و چرا باشه و به ساده ترین راه رسید.باید در فرهنگ زن جا می انداخت که مرد خدای خونست و حرفش وحی منزل. اما قطعا هیچ موجود دارای اختیاری به این راحتی سر تعظیم فرود نمی یاره پس در کنار این قانون یک تبصره گذاشت : زن با لباس سفید تو خونه شوهر می ره و با کفن بیرون می یاد و هر کس که خلاف این عمل می کرد در کنار عباراتی از جنس ناموس و آبرو و... قرار می گرفت.خوب تا اینجا تکلیف زنهایی که وارد ازدواج می شدند معلوم بود. اما اونها که تن به ازدواج نمی دادند و خوب از طرفی تمام نیازهای فیزیولوژیک و روانی یک انسان سالم رو هم داشتند باید تصمیمی برای این افراد اتخاذ می شد .باز هم همان حکایت همیشگی ... این بار هم کلمات ناموس و آبرو ... کار خودشو کرد.

دسته سوم زنهایی بودند که تصمیم می گرفتن همه چیز رو سرکوب کنن ولی بنده نباشن .می تونین حدس بزنین که این بار هم ماجرای ترشیدگی و آبرو و ناموس و ... کار خودشو می کنه.

به این ترتیب همه چیز به خوبی و خوشی ادامه داشت و مرد در خانه خدایی می کرد و زن بنده بی چون و چرا.اما یک اشکال پیش اومد و اون اینکه مردها فکر نکرده بودند که زن می تونه یک بنده بی چون و چرا باشه ولی قطعا در این حالت نمی تونه یک همسر شاد باشه و این اولین ضررش متوجه مرداست و باعث می شه خاطر اونها مکدر بشه پس به فکر راه چاره افتادند و شروع کردند به زمزمه حقوق برابر زن و مرد و فمنیست و تابو شکنی و از این داستانا.فکر خوبی هم بود و تا حد زیادی مثل یک سوپاپ اطمینان عمل کرد حالا زنهایی که به طرف حضور در جامعه هل داده شده بودند نه بنده که دیگه انتظار شراکت در زندگی داشتند . 

اما باز مردها دیدند که زمام امور داره از دستشون در می ره و گاهی با نافرمانی یک زن مواجه می شن از طرفی این موضوع باعث شده بود همسران شادتری داشته باشند که خوب از جهاتی خیلی به نفعشون بود.پس باز هم شروع به چاره اندیشی کردند و اینبار با حربه علم روز و کمی مایه گذاشتن از عواطف و احساسات و چاشنی کردن کمی ترس زن از وجود رقیب در زندگی برنامه جدیدی برای زنها طراحی کردن که عبارت بود از شیر زن بیرون از خانه و بنده بی چون و چرای داخل خانه . اینطوری مردها خدایی رو که مدتی بود ازش دور شده بودند دوباره به دست آوردند!

پی نوشت: خودمونیم مردها واقعا موجودات باهوشی هستند !  


تعطیل است
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٦  کلمات کلیدی:

تعطیل است

خواهشمند است تلفنی . ایمیلی. کامنتی. حضوری .غیر حضوری ...

گیر ندین تعطیلی اینجا هیچ دلیل مرموزی نداره و خیلی ساده ست : وقت نمی کنم بش برسم بنابراین فکر می کنم نبودن به از بودن خاصه با این اوضاع احوال رسیدگی به وبلاگنیشخند 


← صفحه بعد